|
گفتوگو با سعيد صادقي قديميترين عكاس جنگ ايران و عراق | |
|
| |
|
| |
| بنفشه سامگيس | |
|
دوربين ميشود چشم. چشمهاي يك مرد؛ مردي كه با جنگ غريبه است. چشمهاي مرد كشاكش مرگ و زندگي را ميبيند. همه آنچه ميبيند را ثبت ميكند. براي تاريخ. مرد چشمهايش را ميبندد. چشمهايش را ميگذارد گوشهاي. و آنچه ديده را به قاب حافظه ميسپارد. قاب حافظه 22 سال خاك ميخورد. نه از جنس خاكي كه شد پيكر آن زمين سوخته. خاك فراموشي. روز 21 شهريور 1389، مرد قاب حافظه را گرد ميگيرد. و پيش چشمان من ميگذارد تا آنچه او ديد را بخوانم. گاهي، فقط گاهي، تصاوير را بايد خواند و بايد شنيد. روز 21 شهريورماه سال 1389، من تصاوير حافظه «سعيد صادقي» را خواندم. و شنيدم. سعيد صادقي. عكاس «دفاع مقدس». عكاس حماسه زندگي. --- - در آغاز جنگ - 31 شهريور 1359 - شما عكاس رسمي روزنامه جمهوري اسلامي بوديد. تا آن زمان هم تجربه عكاسي جنگ نداشتيد. چطور تصميم گرفتيد براي عكاسي برويد؟ روز 31 شهريور من تهران بودم و از عكاسي از درگيري مجاهدين خلق [منافقين] در خيابان عباسي - پل امامزاده معصوم – برميگشتم. ساعت 9 صبح خودم را رسانده بودم و تا ظهر درگيري بود. پيراهنم هم پاره شده بود. فكر كنم يك نفر هم كشته شد. تا دفتر روزنامه پياده آمدم. يك نفر آمد و گفت هواپيماها فرودگاه را بمباران كردند. عراق حمله كرده. حسن باقري كه بعدها فرمانده سپاه شد، در روزنامه جمهوري اسلامي كار ميكرد. آمد و با خنده به من گفت برو. نان تو آماده شد. راه افتادم به سمت فرودگاه. حدود يك ماه بود كه ازدواج كرده بودم. ماموران فرودگاه مرا راه ندادند. خودم تنها بودم. خبرنگاران روزنامه با ما همراه نميشدند چون كتك ميخوردند. حوصله كتك خوردن و درگيري نداشتند. شيك بودند. من ساده بودم. فكر ميكردم به همين سادگي ميتوانم بروم داخل فرودگاه. ورود به فرودگاه زد و بند داشت. هر كسي را راه نميدادند. ميانهشان با عكاس روزنامه كيهان خوب بود. او را راه دادند و او هم عكساش را گرفت. از روزنامه جمهوري اسلامي بدشان ميآمد. حجاج ايراني كه عازم سفر حج بودند بيرون فرودگاه ايستاده بودند. يك نفر گفت اكباتان را هم زدهاند. رفتم سمت اكباتان. منطقهاي را پيدا كردم كه بمباران شده بود؛ همان ساختماني كه امروز در فاز 2 يا 4 ساختهاند. عكس ميگرفتم كه كميتهايها ريختند و من را بازداشت كردند و كتك زدند. با بدبختي از دستشان در رفتم. به روزنامه برگشتم و ديدم صحبت اين است كه جنگ شده و بايد برويم جبهه. وسيلهاي نداشتيم. رفتم از مقابل وزارت كشاورزي، اتومبيل يكي از اين آقايان كه ميشناختم و معاون وزير بود را برداشتم. ميدانستم آنجا پارك كرده است. يك پيكان سبز مدل 48 بود. سوييچ نداشتم. با سيمهايش روشن كردم و آوردم جلوي دفتر روزنامه و گفتم با همين ميرويم. البته آن روز نرفتيم. فردا رفتيم. من و حسن فتحي و حسن باقري و يك نفر ديگر بوديم. به خانمم گفتم ميرويم همين پايين و برميگرديم. تا به حال جنوب نرفته بودم. مسيرمان كجاست؟ همه گفتيم خرمشهر. از جاده قم و اراك كه كشيديم به سمت انديمشك، با آن حجم آوارهها و مردمي كه پياده ميآمدند روبهرو شديم. - و اين اولين مواجهه شما با جنگ بود. اولين مواجهه من با جنگ، ديدن همان حجم آوارگيها بود. هر چه نزديكتر ميشديم صداي بمباران را هم ميشنيديم. - هيچ تصوري از جنگ نداشتيد؟ اصلاً. درگيريهاي نظامي را ديده بودم. ولي اينطور نبود. هرچه جلوتر رفتيم، ويراني بيشتر ميشد. صف پمپ بنزينها به 10 كيلومتر هم ميرسيد. نفري 10 يا 20 ليتر بنزين به هر اتومبيل ميدادند. من، هم ميرفتم بنزين ميگرفتم و هم عكاسي ميكردم. ژ3 به دست ميرفتم اول صف. ژ3 مال حسن باقري بود. يك برگ كاغذ هم دستم بود كه ميگفت ما خبرنگار هستيم. كسي به آن كاغذ اهميتي نميداد. ژ3 را بالا ميگرفتم و بنزين ميدادند. پولي هم نداشتيم. من حدود 200 تومان داشتم. بقيه هم مثل من. هر چه بيشتر ميرفتيم، وحشت و هولناكي جنگ را بيشتر حس ميكرديم. وارد شهر نشديم. عجله داشتيم كه به خرمشهر برسيم. تمام ذهن ما متوجه خرمشهر بود. در ميدان سوسنگرد پرسيديم آقا خرمشهر كدام طرف است؟ گفت مستقيم برويد. جاده خرمشهر و اهواز و حدود 105 كيلومتر. سوت و كور. تنها اتومبيل آن جاده ما بوديم. گاهي پرندهاي رد ميشد. صداي شليك گلولهها ميآمد. هرچه جلوتر ميرفتيم، هوا تاريكتر ميشد. خيلي خسته بوديم. گوشهاي پارك كرديم. در آن حجم سر و صدا خوابمان برد. من بعد از مدتي بيدار شدم و بقيه را هم بيدار كردم. گفتند هوا تاريك است. زن و مردي رد ميشدند. پرسيدم ساعت چند است؟ گفتند هشت صبح است. پس چرا هوا روشن نميشود؟ گفتند دو روز پيش پالايشگاه را زدهاند و دود آتشسوزي اجازه نميدهد آفتاب بيرون بيايد. ما هم راه افتاديم. رسيديم اول پل خرمشهر. آدمهايي را ديدم كه زير پل در حال كندن خاك بودند. از اتومبيل پياده شدم تا پياده بروم. رفتم سمت پل. نگهبان هم نگهباني ميداد. آن آدمها هم بچههاي نيروي دريايي بودند كه سنگر ميكندند. اكثراً جوان و ورزيده بودند. خيلي هم غمگين بودند. حس غمي در آن فضا غالب بود. برايشان هم مهم نبود كه چه كسي عكس ميگيرد و براي چه عكس ميگيرد. انگار كه مرده بودند. - وسايل همراهتان چه بود؟ يك دوربين و يك ساك كوچك و 10، 15 حلقه نگاتيو سياه و سفيد. حتي مسواك و خمير دندان هم نداشتم. آن موقع هنوز سيگاري نبودم. آن مسير را پياده آمدم. فضاي غمباري بود. رسيدم به خيابان فخررازي. خيابان خيلي باريكي بود و جوانها اسلحه به دست كنار كوچهها نشسته بودند و غذا ميخوردند. كوچهها هم سنگربندي شده بود. رسيدم به خيابان طالقاني. تانكي رد ميشد. دنبال تانك دويدم. نميدانستم كه چه ميكنم. فكر ميكردم ميروم چند تا عكس ميگيرم و برميگردم. رفتم داخل مسجد جامع. جمعيتي حدود 60 نفر مشغول غذا خوردن و مسلح بودند. نيمهشخصي و نيمهنظامي. كسي را نميشناختم. تمام عكاسهاي خرمشهر كه رفته بودند يعني تمام اهالي خرمشهر رفته بودند. كل جمعيت شهر، 300 نفر هم نبودند. شهر را ياد گرفتم. خيابانهايش را. شرايط طوري بود كه از همه آدمها استفاده ميكردند. من هم عكس ميگرفتم. بعد از هشت روز فيلمهايم تمام شد.
- از چه چيزهايي عكس ميگرفتيد؟ گفتيد از تانك عكس گرفتيد. رفته بودم پل نو. شلمچه امروز. آنجا كافه و رستوران و نخلستان بود. از اولين جسدي كه ديدم عكس ميگرفتم كه يك نفر من را صدا كرد كه چرا از جسد عكس ميگيري؟ از اين مردمي كه جسدها را جابهجا ميكنند عكس بگير. جواب دادم كه من خودم بايد تشخيص بدهم از چه چيزي عكس بگيرم. - هنوز با صحنه تكاندهندهاي مواجه نشده بوديد. آن سبعيت جنگ. خشونت جنگ؟ به تدريج حجم محاصره بيشتر ميشد و مقاومت هم در همان زمانها شكل گرفت. هنوز جنگ را باور نكرده بودم. تا 10، 15 روز جنگ را باور نميكردم. فكر ميكردم كشمكش مردم است مثل دعواي گروههاي سياسي و تمام ميشود و مشكل حل ميشود. اما هر چه ميگذشت، زخمهاي جنگ به تدريج وارد وجودم ميشد و درد را لمس ميكردم. زخمهاي روحي آدمهاي اطرافم را و نالهها و حجم دردي كه پشت اين زخمها بود را ميديدم. در خيابان 40 متري ديدم كه چطور به جسدها، به جسد دختربچهها بياحترامي ميكردند. ديدم كه زنها و بچهها را چطور در يك گودال زنده به گور كردند. - آنچه را كه ديديد، باور كرديد يا فكر ميكرديد اين صحنهها را خواب ميبينيد؟ هنوز باور نميكنم كه آنها عراقي بودند. به مرور زمان خشونت جنگ را كاملاً لمس كردم. عمق جنايتي را كه وحشيانهتر از آن نميتوانستم تصور كنم. در يك مورد هم از آنچه ديدم خودم را خيس كردم. از ترس. سر مرد خوزستاني را، همان مردي را كه من چند ساعت قبل ديده بودم، بريدند و انداختند وسط خيابان كه تا جلوي پاي من آمد. من گوشهاي مخفي شده بودم. اين ترسها شخصيت من را تغيير ميداد. شخصيت من نسبت به جنگ. نسبت به آنچه ميديدم. هنوز هم باورم نميشود كه ما با آنها همسايه هستيم. فكر ميكنم آنها ملت ديگري بودند كه اين جنايات را مرتكب شدند. ولي آنها همان عراقيها بودند و حتي همان همكيشان ما بودند.
- آن روزي كه نگاتيو شما تمام شد چه كرديد؟ رفتم آبادان. آبادان يك ايستگاه داشت كه مردم از آنجا راهي شهرهاي امن ميشدند. تمام راهها به تدريج بسته شده بود و مردم از خسروآباد سوار لنجها ميشدند كه به ماهشهر بروند. - هنوز خط مقدمي درست نشده بود؟ هنوز نه. هرچه بود فقط عقبنشيني بود. رسيدم به آبادان. آبادان را هم ميزدند. شهر خالي شده بود و فقط فقرا مانده بودند كه عكسي هم دارم از وانتهايي كه براي اين جمعيت فقير غذا ميآوردند. - يعني توان مالي براي رفتن نداشتند؟ هر كه 100 تومان توي جيبش بود رفته بود. اينها در نهايت فقر بودند كه مانده بودند و شايد حجم جمعيتي كه مانده بود به دو هزار نفر هم نميرسيد. در آن سنگربنديها ازشان عكس ميگرفتم. بچه كوچك هشت ساله پشت خاكريز بود. پيرمرد فقير پشت خاكريز بود. اينها توان رفتن نداشتند. دو روز در آبادان معطل بودم تا بتوانم سوار لنج شوم. ماهشهر و اميديه و اهواز. در فلكه چهارشير اهواز ايستاده بودم كه حسن باقري رد شد و من را ديد. گفتم نگاتيو ندارم و هيچ كس را هم نميشناسم. رفتيم نمايندگي روزنامه جمهوري اسلامي. ما از جنس خودش بوديم. ما را خيلي دوست داشت. همان جا حمام رفتم و فرستاد برايم لباس بخرند. لباسهايم آنقدر چرك بود كه هرچه لباس داشتم سوزاندند. بعد از 15 روز رفته بودم حمام. برگشتم به سمت خرمشهر. رسيدم به جاده. جسدها ميان جاده افتاده بودند. از جسدها عكس ميگرفتم. - با چند روز قبل كه آمده بوديد چقدر فرق كرده بود؟ خيلي. ويراني بيشتر شده بود. عراقيها از منطقه پل نو آمده بودند داخل راه آهن. بچهها هم از پل نو عقبنشيني كرده بودند. عراقيها تا سمت بهمنشير هم پيشروي كرده بودند. هتل كاروانسرا را كه زدند وقتي براي بردن مجروحان كمك ميكردم، گفتند برو بيمارستان طالقاني. وقتي داخل بيمارستان رفتم انگار كه خشك شده بودم. جسدها از شدت بمباران از هم پاشيده بودند و آدمها از شدت موج انفجار واقعاً جر خورده بودند. خستگي در چهره پرستار و پزشك موج ميزد. به منطقه برگشتم. مسجد جامع مركزيت خرمشهر بود. اوايل آبانماه حجم آتش سنگينتر و فشردهتر ميشد و به دنبال آن از تعداد نيروها و آدمهاي عادي كم ميشد. عراقيها حلقه محاصره را تنگتر كرده بودند. گاهي صداي عراقيها را ميشنيدم كه چقدر با خشونت حرف ميزدند. آنها ورزيدهتر از ما بودند. نيروهاي ما مردمي بودند. آموزشنديده بودند. فقط جسارت داشتند. تنها فكر نيروها، ماندن انقلاب بود نه آنكه قهرمان جنگ بشوند ولي عراقيها براي جنگ آموزش ديده بودند. از برنامهريزيشان مشخص بود. ما برنامهريزي نداشتيم. هيچ تفكري در حركت نظامي ما وجود نداشت. هرچه بود، احساس بود. احساس ما غلبه داشت. به همين دليل تعداد كمي از نيروهاي عراقي ميتوانستند يك محله را به سرعت در اختيار بگيرند. نيروهاي نظامي ما همان روزهاي اول جنگ تمام شدند. باقي، نيروهاي مردمي بودند در مقابل ارتش زرهي حرفهاي عراق كه حتي زمان شاه هم از ارتشهاي درجه يك منطقه بود. ارتش ما در واقع از هم پاشيده شده بود. بعد از انقلاب، برخي از آنهايي كه مانده بودند؛ ديگر ناي جنگيدن و اعتقادي براي جنگيدن نداشتند. فقط نيروهاي مردمي بودند. نيروهاي مردمياي كه آموزش نديده بودند. و همه چيز هم بر اساس احساسات بود. تيراندازي ميكردند. گاهي ميخورد، گاهي نميخورد. ما ژ3 داشتيم. ژ3 گوشت بدن را ميكند. عراقيها كلاش داشتند. و به همين دليل خيلي ميترسيدند. سر همين موضوع هم هار شدند. وقتي به بچهها ميرسيدند كاسه سرشان را ميكندند و سرها را قطع ميكردند. - و براي شما چقدر طول كشيد كه باور كنيد اين كشمكش مردم نيست و به اين زودي تمام نميشود؟ كمتر از دو ماه. شبي كه همه از يك سمت شهر به سمت ديگر آمديم. سوم يا دوم آبانماه بود. يادم هست كه بچههاي خرمشهر گريه ميكردند. و من نميفهميدم چرا. - چرا گريه ميكردند؟ شهرشان، خانهشان، زندگيشان، هر چه داشتند را رها كرده بودند و آمدند اين طرف. اين طرف خيابان. باور كرده بودند كه دشمن داخل خانهشان شده است. - و شما نميتوانستيد اين حس را درك كنيد. نه. وقتي اولين شب كنار كوچه نشسته بودند نگاه ميكردم و ميديدم كه گريه ميكنند. گريه سوزناكي كه خيلي عميق بود. پرسيدم چرا گريه ميكني؟ فردا و پس فردا همه اينها را پس ميگيريم. او فقط نگاه ميكرد. به آن نادانياي كه در چهره من موج ميزد. گفت تو با اين حس من بيگانه هستي. گفتم من با نظام بيگانه نيستم. گفت اين از نظام براي من مقدستر است. اين خاك و اين خانه، غيرت و ناموس من است. يادم هست كه خيلي هم كمسن بودند. من آن موقع 22ساله بودم و خيلي از آنها كمتر از 18 سال داشتند. همان شب، منقلب شده بودم اما نميدانستم چه كار كنم. برگها را به شكل سيگار درآوردم و آتش زدم و شروع كردم به كشيدن. يكيشان گفت اين برگها اذيتت ميكند. رفتند و سيگار تهيه كردند. آن شب همراه با گريههاي آن بچهها و براي اولين بار من سيگار كشيدم. آن جوانها هم سيگار ميكشيدند. وقتي سيگار را ديدند همه سيگار ميكشيدند و گريه ميكردند. من گريه نميكردم اما قلبم ميرفت به آن سمت كه آن رنج و آن درد را كمكم باور ميكردم. جسدهاي زنها و بچهها را ميديدم كه در سطح منطقه رها شده. ديدن اين فجايع تاثير ميگذاشت. روي احساس من تاثير ميگذاشت. و با اين تاثير تدريجي، روح و روانم درگير ميشد و نسبت به دوربينم احساس ديگري در من شكل ميگرفت. انگار كه زبان مشتركي پيدا كرده بوديم؛ زباني كه ميتوانست اين موقعيت را بشكافد و زنده به ديگران منتقل كند. - و همان موقع فهميديد كه اين دوربين ميتواند حرف بزند. يادم هست كه از نيمه آبانماه من با دوربينم خيلي اخت شدم. اوايل برايم يك وسيله عادي بود اما از آن پس، نگهداري و حفاظت از دوربين برايم خيلي مهم بود. ديگر از خودم جدايش نكردم چون احساس كردم ميتوانم از طريق دوربينم احساسات آن فضا را به پشت جبهه انتقال بدهم. - چطور رفتيد خط مقدم؟ با وانت. - چطور فهميديد خط مقدمي هم هست؟ پرسيدم و گفتند ميرويم پل نو. گفتم كجاست؟ گفتند مرز است. سوار شو. اولين بار اينطور رفتم. ديدم كه خط مقدم يك خط است كه با دست درست كردهاند و پشتش كمي خاك ريختهاند. خاكريز نبود. خاكها را با دست بالا آورده بودند. با بيلهاي معمولي. حتي بيلچه نظامي هم نبود. عكسش را هم دارم. آنقدر معمولي بود كه باور نميكرديد اينجا جبهه است. به مرور زمان نسبت به جنگ پختهتر شدم و نگاهم و جهانبينيام را در عكسهايم وارد كردم. عكسهايم را منتشر نميكردند. ميگفتند تو از منافقين عكس گرفتهاي. گفتم كدام منافق؟ اين مسجد جامع است. اين فلاني است. اين جهانآراست. گفتند نه. اينها منافقند. عكسها را چاپ نميكردند. عكسهاي خشن را چاپ نميكردند. فقط عكسهاي شيك دوست داشتند. عكسهاي تميز. همان وقت فهميدم كه بايد با اين ديدگاه و با اين نگاه براي تاريخ بجنگم. تاريخ بيرحمتر از اين حرفهاست. احساس كردم اگر عكسي بگيرم كه منافع آن به اين ملت نرسد همه چيزم نابود شده و عمرم را تلف كردهام. تصميم گرفتم برخلاف جريان آب شنا كنم. و از طريق عكسها و با زبان سكوت فهماندم كه يا خودتان به منطقه بياييد تا از نزديك واقعيت را ببينيد يا كه من همين هستم. و برخي از آنها هيچ وقت به منطقه نيامدند. - خبرنگاران ميآمدند؟ روزنامه جمهوري اسلامي بيش از 100 نفر نيرو داشت. فقط حدود شش نفر درگير جنگ شدند. باقي در پي مسائل سياسي بودند. ما را ديوانههاي جنگ خطاب ميكردند. البته با كلماتي زشتتر. در طول يك سال و نيم اول، هيچ خبري از عكاس جنگ نبود. ارگانها معترض بودند. هيچ كس وارد جنگ نميشد. به تدريج عكاسي از جنگ اجباري شد. به گونهاي كه هر تيپ يا گردان عكاس تربيت كرد. دوربين من معمولي بود ولي بهترين دوربينها را به آنها ميدادند. من فيلمهايم را صادقانه به اين آقايان تحويل ميدادم. برخي از آنها عكسهايشان را ميگرفتند و ميفروختند. دو فريم براي روزنامه ميگرفتند و 10 فريم را ميفروختند. ما سه گروه عكاس جنگ داشتيم. يك نوع كه همان عكاسهاي تربيتشده توسط ارگانها بودند كه عكسهاي تشريفاتي و يادگاري ميگرفتند. مثلاً فرمان ميآمد كه فقط از فلان گروه در جبهه عكس بگيريد. به من هم دو سه بار گفتند و من گفتم من عكس دلم را ميگيرم. من به سختي عكس ميگرفتم. ميچرخيدم. طول خاكريزها را طي ميكردم تا يك فريم عكس ميگرفتم. دنبال ظاهر جنگ نبودم، دنبال باطن جنگ بودم. تمام آن شبهايي كه در خرمشهر بودم و گريهها و نالهها را ميديدم، سوز اين نالهها در درون من، زير پوست من نشسته بود. درد و رنج آنها زيباييشناسي عكاسي من را تقويت ميكرد. رنجهاي آنها غيرقابل توصيف است. آنچه ديدم را نميتوانم بگويم. رنج آنها كه جوان بودند و آنها كه مسن بودند. براي خودشان قبر ميكندند. ميرفتند توي قبر مينشستند و گريه ميكردند. يعني قبل از اينكه بميرند تشريفات مرگ خودشان را ميچيدند. به پيشواز مرگ ميرفتند. - شما براي عكس گرفتن رفته بوديد. چرا در اين فضاها شريك ميشديد؟ ما يك نسل وفادار به انقلاب بوديم و همين جنس نگاه، همه ما را به هم پيوند داده بود. منتها حجم حساسيت من با آنها متفاوت بود. درجه حرارتمان هم با هم تفاوت داشت. به مرور زمان درجه حرارت در وجودم وارد شد. از سال 61 عكاسها آمدند. - تا سال 61 هيچ عكاسي به جبههها نيامد؟ طيفي بودندكه براي مطبوعات خارجي عكس ميگرفتند. آنها به شهرها ميآمدند. به منطقه نميآمدند. من ميرفتم منطقه. به شهر نميآمدم. امكاناتي نداشتم كه از خرمشهر راه بيفتم و بروم دزفول. ولي آنها از رسانهشان امكانات ميگرفتند و هم از نظر مادي و حتي از نظر فيلم و نگاتيو هم كاملاً تامين بودند. من يك دوربين معمولي داشتم و چند تا نگاتيو. آنها هم كه گروه دوم بودند از ظاهر جنگ عكس ميگرفتند. از سرهاي قطع شده و دست و پاهاي قطع شده عكس ميگرفتند. اين پوسته ظاهر بود. حتي بسيجيان عكاس هم از ظاهر جنگ عكس ميگرفتند با اين تفاوت كه عكس شيك ميگرفتند و آمار و ارقام توليد ميكردند. گروه سوم، آدمهايي مثل من بودند كه تعدادشان كمتر از انگشتان دو دست بود. برترينشان علي فريدوني و كاظم اخوان و حسين حيدري و اميرعلي جواديان بودند. كاظم اخوان همراه چمران بود. علي فريدوني هم از سال 61 آمد و تا 67 ماند. باقي عكاسها باهوش بودند. در پي اين بودند كه از امتياز جنگ استفاده كنند. كاظم و من و علي دنبال امتياز گرفتن با جنگ نبوديم. ادامه از صفحه 7 - فكر ميكنيد كاوه گلستان هم از امتياز جنگ استفاده كرد؟ نه. كاوه نسبت به تمام عكاسان جنگ و انقلاب، حرفهايترين بود. كاوه، ژورناليستترين عكاس ايران بود. كاوه، چشم اروپا و مطبوعات اروپا بود. من و كاظم و علي، نه آن عكاس بسيجي گردان بوديم و نه چشم اروپا. ما با دل و ذهن و قلبمان وارد عمق جنگ ميشديم. ما با جنگ زندگي ميكرديم. وقتي كاوه شاتر ميزد، آن رزمنده در مقابل دوربينش ژست ميگرفت. من با آن رزمنده زندگي ميكردم و او حضور من را حس نميكرد. نفس به نفس بوديم. اگر او گلوله ميخورد من هم ميخوردم. آنقدر من را ميديد كه به من عادت ميكرد. بقيه عكاسها صبح ميآمدند و غروب برميگشتند. در نهايت هم به آن خطي كه من بودم نميآمدند چون مورد اعتماد نبودند. - از عكس جنگ و از عكاس جنگ ميگوييد. براي شما عكس جنگ با عكاس جنگ چه فرقي دارد؟ عكاس جنگ آن كسي است كه بتواند با عكسهايش آن نفس جنگ و آن باورهاي جنگ را نشان دهد. تمام اين بچهها آرزوهايي داشتند. مردن، تنها آرزويشان نبود حتي زماني كه در موقعيت مرگ قرار ميگرفتند. عكاس جنگ بايد ميتوانست آن آمال و آرزوها و انگيزهها و حتي آن باورها را با عكسهايش حبس كند آن هم در نزديكترين فاصله به بيننده. چنين كاري ممكن نبود مگر آنكه با آنها زندگي ميكرد. در ماجراي خيبر يادم هست زمان انتخابات رياستجمهوري بود. كشمكش بود كه به چه كسي راي بدهند. رزمندهاي كه در بدترين شرايط، در موقعيت مرگ قرار گرفته بود، اهميت ميداد كه رئيسجمهوري چه كسي باشد تا مردم خوشبخت شوند. جنگ همه جا هست. اما بعضي عكسها تاريخ را آشكار ميكند. واقعيت تاريخ را. لحظههايي كه در يك عكس حبس ميشود حقيقت جنگ در تاريخ را روشن و نمايان ميكند. چه بخواهيم و چه نخواهيم. امروز شما ميتوانيد با ادبيات و واژههاي مختلفي، باورها را به آن گونهاي كه ميخواهيد تغيير دهيد اما عكس را نميتوانيد تغيير دهيد. من سعي كردم عكسهايم با نگاه نجيب رزمنده آميخته شود. من فقط دوربين را حمل ميكردم ولي آن رزمنده عكاس واقعي بود. من اين سبك را از زندگي با آنها ياد گرفتم. عكاس جنگ، زودتر از سرباز جنگ كشته ميشود. اما من تجربه پيدا كرده بودم. سال 60 بعد از عمليات طريقالقدس و فتح بستان قرار بود كه بهمنماه بروند و دشت عباس را بگيرند. عراقيها حمله كردند و حمله بسيار سختي هم بود. نيروي ما بسيار كم بود. از منطقه چزابه رد ميشدم. حسن باقري را ديدم كه سوار بر موتور ميرفت. من را ديد و گفت برو سمت رملها. سه چهار كيلومتر راه بود. آسمان معلوم نبود. از حجم گلولههايي كه در آسمان رد و بدل ميشد. از زمين آتش ميآمد. رسيدم به تپه نبعه. آنقدر ترسيده بودم كه قادر نبودم دوربين را لمس كنم. مردي آنجا بود كه بعدها اسمش را فهميدم. عليمرداني. از من بلندتر بود. ديدم اطرافش پر از جسد است و او به شدت درگير است. تانكها را ميديدم. تانكها مستقيم ميزدند و آنقدر ترسيده بودم كه دست خودم را حس نميكردم. چشمهايم بينايياش را از دست داده بود. قدرت تشخيص نداشتم. همان كه رسيدم عليمرداني من را ديد و فرياد زد بشين رو زمين. او هم با ديدن من وحشت كرده بود اما شجاعانه ميجنگيد. من همان جا خودم را خيس كردم. در آن بريدگي تپه فرو رفتم. گلولهها از كنار پوستم رد ميشد. عليمرداني حواسش به من هم بود. پرسيد چيزي خوردي؟ اصلاً نميتوانستم حرف بزنم. فردا صبح من را بيدار كرد. بيدار بودم. پرسيد ميبيني؟ گفتم آره. تازه ميفهمم چه شده. وقتي خودم را ديدم فهميدم چه شده. به او كمك كردم كه جسدها را جابهجا كند. ما نزديك به محلي بوديم كه آقاي آويني شهيد شد. شب، سگها حمله كردند. من از ترس در حال سنكوپ بودم. سگها حمله كردند و جسدها را پاره ميكردند. هرچه گلوله داشتم به طرف سگها شليك كردم. يك هفتهاي آنجا پلكيدم و دو سه حلقه عكس گرفتم. نزديك به 400 جسد آنجا بود و به اندازه هشت سال جنگ گلوله ريخته بود. منطقه وحشتناكي بود. كسي سمت تپه نميآمد. حسن باقري من را مسخ كرد. نفهميدم كجا رفتم. انگار دري باز شد و وارد شدم و در بسته شد و ديگر نميتوانستم برگردم. وقتي تانكها شليك ميكردند اين تپه ميرفت عقب و پرت ميشد و برميگشت به جاي خودش. آنقدر كه حجم آتش سنگين بود. ميداني عليمرداني چطور شهيد شد؟ روز پنجم يا ششم بود. من ميچرخيدم و كمك ميكردم و همه كار ميكردم. ديدم كه جان از بدنش خارج شد. اين طوري شهيد شد. گلوله نخورد. انرژي عجيبي هم داشت. در اين يك هفته نديدم كه چشم روي چشم بگذارد. به تنهايي آن منطقه را حفظ كرده بود. فكر ميكنم در مقابل يك لشگر زرهي ايستاد. من حداقل 7 الي 10 تانك را ميديدم. بيشتر از اين بود. از ترسم نميتوانستم بايستم و ببينم. ولي آن تعداد را كاملاً ميديدم. روزي كه او شهيد شد نيرو از شيراز رسيد. من چشمم را باز كردم و ديدم چه خبر است. به جاي تپه، پوكه فشنگ ميديدم. هنوز هم كه آنجا بروي و دستت را زير خاك ببري، فقط پوكه بالا ميآيد. تپه پوكه است. من اولين بار آنجا ترسيدم. در خرمشهر هم از ديدن آن سر بريده ترسيده بودم. اما آن ترس به خاطر آن بود كه آن مرد را چند ساعت قبلش ديده بودم. زنده. سالم. اين بار، اين وحشت، از جنگ بود. وحشت از گلوله بود. از حجم گلوله، و شجاعت عليمرداني باعث شد من بعد از 24 ساعت به هوش بيايم و ترس از بدنم خارج شود. دو سه بار آمد و زد توي سرم. زد توي صورتم. گفت، ايراني كه آنقدر بيغيرت نميشود. مشهدي هم بود. - شما هم در شرايط اسارت قرار گرفتيد؟ بله. بعد از عمليات رمضان خسته بودم. توي كانال خوابيده بودم. نزديك صبح بود. يك آن حس كردم كسي به من لگد ميزند. دو سه روز بود كه نخوابيده بودم. گفتم برو دنبال كارت. شنيدم كه به زبان عربي فحش ميدهد. از خواب پريدم و او مرا بيرون كشيد. تنها چيزي كه در ذهنم بود اين بود كه دوربينم را پنهان كنم. ولي چنان لگدي به من زد كه هنوز هم كه يادم ميافتد دردم ميآيد. بيرون از كانال ديدم كل نيروها را گرفتهاند. مبهوت مانده بودم. هوا هم سرد بود. تابستان بود اما نزديك صبح سرد بود. ميلرزيدم. ميترسيدم. در اين فكر بودم كه چطور فرار كنم. چطور دوربينم را پنهان كنم. بچهها به من گفتند ديدي؟ ديشب گفتيم برو گفتي ميخواهم بخوابم. نيروها را درهم ريخته بودند. ارتش و بسيج و سپاهي. عمليات هم شكست خورده بود. اعلام هم نشده بود. ما را بردند كمي آن طرفتر. همه خاكي بوديم و كثيف. ساعت حدود 9 صبح بود. آفتاب زده بود و ديگر نميلرزيدم. شليكها شروع شد. ادامه از صفحه 7 توپخانه خودي بود كه ميزد. حجم آتش زياد شد. همه خوابيديم روي زمين. چند نفر هم كشته شدند. من قل خوردم به سمت چپ. به چند تا از بچهها هم گفتم همراه من بياييد. من اين سمت را بلدم. يكي دو نفر با من آمدند. بقيه ترسيدند. سمت پاسگاه زيد را گرفتم و دو سه روز طول كشيد تا به آنجا برسيم. شب و روز در آن مسير بوديم و علف ميخورديم و آشغال ميخورديم و از آب كثيفي كه داخل شيارها بود ميخورديم تا روز سوم رسيديم و نيروها. فكر كردند ما منافق هستيم و ميخواستند بزنند. داد زديم و گفتيم ما اسلحه نداريم و دستمان را بالا گرفتيم و ما را عقب بردند و تماس گرفتند. آنقدر آشغال خورده بوديم كه تمام دهانمان زخمي شده بود و ما را براي درمان فرستادند. از آن به بعد، حواسم را جمع كردم. بيدار ميماندم. در يك مسير ساعتها منتظر مينشستم. حتي زمانهاي سهراه مرگ هم دستم آمده بود. بس كه نشستم و نگاه كردم كه چه زماني اينجا حادثه مرگ شكل ميگيرد. امكان نداشت كسي از سهراه مرگ رد بشود و نميرد. من سه چهار بار اين مسير را رد شدم. جسد ديدم ولي براي خودم اتفاقي نيفتاد. زمان را پيدا كرده بودم. مينشستم و خستگي آن طرف را محاسبه ميكردم كه چه زماني خسته ميشود. - گفتيد از هر چيزي عكس نميگرفتيد. از چه صحنههايي عكس ميگرفتيد؟ از آن نگاه نجيب. وقتي عمليات ميشد، قرار بود 500 نفر بروند پاي عمليات اما وقتي به خط ميرسيدي، ميديدي از اين 500 نفر، 50 نفر آمدهاند. - شما از آن 50 نفر عكس ميگرفتيد؟ چون حس ميكردم اين آدم، ديگر با عكس كاري نداشت. من را مثل خودش ميديد. اگر دقت كنيد در عكسهاي من آدم شناختهشده نميبينيد. آدمهايي هستند كه نه آنها من را ميشناسند و نه من آنها را ميشناسم. آنها همان 50 نفرها هستند. - در سالهاي جنگ، در خط و جبهه و شهرها، چقدر اشك ريختيد؟ خيلي زياد. اشكي كه براي خودم نبود. از گريه ديگران اشك ميريختم. از گريه آن رزمنده كه پدرش با او بود و پدر شهيد شده بود. جلوي چشم فرزند. از گريه آن پيرمردي كه با فرزندش بود و فرزند شهيد شده بود. جلوي چشم پدر. - آنها گريه ميكردند؟ بله من اين گريهها را بارها ديدم و اين نالهها خيلي آزاردهنده بود. در سهراه مرگ ميرفتيم. با بچههاي 41 ثارالله كه آقاي سليماني فرماندهشان بود. حدود 30 نفر بوديم. بار اولمان بود. حاليمان نبود كه چه منطقه خطرناكي است. يك لحظه بود. اول هيچ چيزي نشنيدم. وقتي حجم آتش گلولهها زياد و نزديك باشد، اول چيزي نميشنوي. بعد حس كردم يك سنگيني بر من وارد شد. برگشتم. ديدم همه تكهتكه شدهاند. گوشتهاي تكهتكه شده بالا و پايين ميپريد. بدنها، سرها همه تكهتكه شده بود. از آن 30 نفر، چهار نفرمان زنده مانديم. دو نفر كه پاهايشان قطع شده بود و من و قاسم كه كمي خراش برداشته بوديم. - عكس گرفتيد؟ آنجا من آنقدر گريه كردم. هم از ترس و هم از كشته شدن اين بچهها كه با همهشان هم رفيق شده بودم. مغزم كار نميكرد كه عكس بگيرم. يادم رفته بود كه عكس بگيرم. بعد از مدتي فهميدم عكس نگرفتهام. فقط گوشتهاي اين بچهها را جمع ميكردم. اين گوشتها تكان ميخورد. دل و رودهها بيرون ريخته بود. تازه تازه. خونها. خيلي فجيع بود. همان جا نشستم و به اين جسدها نگاه كردم. به اين تكهتكهها. اكثراً نوجوان بودند. شايد 18ساله و 15ساله. خيليهايشان محاسن هم نداشتند. يادم هست قاسم من را دلداري ميداد كه چرا گريه ميكني؟ تو مثلاً از همه اينها بزرگتر بودي. كنترلم را از دست داده بودم. اين بار خيلي گريه كردم. يك بار هم در عمليات بدر خيلي گريه كردم. داخل يك كانال بوديم. خمپاره زدند. شدت انفجار من را پرت كرد. وقتي از جايم بلند شدم، ديدم كه تمام لباسم پاره شده بود. سينهخيز كف كانال ميرفتم كه متوجه شدم تمام بچهها مثل پنبه به زمين كوبيده شدهاند. نزديك به 100 نفر بودند. اين سرها و پاها مثل پنبه كوبيده شده زير دست و پاي من بود. من سينهخيز ميرفتم و زير دستم، سر و پا و چشم و بدن آدم بود. زدم زير گريه. از كانال بيرون آمدم. هيچ چيزي به تن نداشتم. از گريه من جنگ تعطيل شد. درگيري تعطيل شد. منطقه از حجم آتش دوطرف سياه شده بود. خيلي هم به هم نزديك بودند. من وسط آن ميدان جنگ راه ميرفتم و گريه ميكردم. آتش تعطيل شد. به من ميخنديدند. بعدها به من گفتند به من ميخنديدند. يادم هست كه نيروهاي خودي آمدند و به من «پشت به دشمن و پيش به سوي ميهن» ميگفتند. آنقدر گريه كردم كه ديگر اشك نداشتم. آنها هم وحشت كرده بودند. هولناكي و وحشت جنگ را در چهره من ميتوانستند ببينند. خوديها آمدند و دور من پتو پيچيدند و آمپولي به من زدند و من بعد از 10 روز فهميدم كه چه اتفاقي افتاده بود. - از مناطق شيميايي شده هم عكس گرفتيد؟ از حلبچه و خيبر و فاو. روزي كه حلبچه بمباران شد، من و احمد ناطقي و آقاي بهبودي و يك خبرنگار از خبرگزاري پارس، از صبح رفته بوديم و در شهر گشته بوديم. ما آمده بوديم از اين مردم بدبخت كه با ايران همكاري كردند، عكس بگيريم. براي اولين بار احساس كردم دوست دارم چند عكس يادگاري از اين مردم در شهرشان بگيرم. خيلي دلم به حالشان سوخت. خيلي مظلوم بودند. بين دوطرف جنگ گير افتاده بودند. عكس گرفتم و رد شديم. شهر هم كوچك بود. 10 هزار نفر هم جمعيت نداشت. رفتيم به سمت سه راه اربيل. نشستيم و استراحت كرديم. احمد كاظمي با يك وانت رد ميشد. ما را ديد و پرسيد غذا خورديد؟ گفتيم نه. حدود 10 كيسه مشمايي پرت كرد. يادم هست كه قورمهسبزي بود. ما هم در چمنزار نشسته بوديم. غذا ميخورديم كه صداي بمباران را شنيديم. هواپيما را هم ديديم. گفتيم اين صدام پدرسوخته را نگاه كن. نميگذارد ما راحت غذايمان را بخوريم. ديديم كه آسمان سفيد شد. آقاي بهبودي گفت برويم ببينيم چه شد. اين دود فرق ميكند. رفتيم. مسير را برگشتيم. ديديم همين آدمهايي كه عكسشان را گرفتيم همه، كف خيابان ولو شدهاند. نفس ميكشند و خرخر ميكنند و كف از دهانشان بيرون زده است. وحشت كرديم. آدمها را از كف خيابان ميآورديم پشت اتومبيل ميگذاشتيم. زنده بودند. برميگشتيم نفر بعد را بگذاريم ميديديم كه تمام كردهاند. از خيابانهايش عكس گرفتم. به احمد گفتم صدا كن كمك بيايد كه ما بتوانيم عكس بگيريم. گفت كسي اينجا نيست. همه فرار كردهاند. وحشت ما را گرفته بود. رفتيم سراغ خانهها. ديديم همه توي خانهها هستند و دارند جان ميدهند. زن و بچه. چند اتومبيل را از خانهها بيرون آورديم. اتومبيلها را از آدم پر ميكرديم و تا برميگشتيم، تمام كرده بودند. همانهايي كه با هم حرف زديم و به دوربين نگاه ميكردند موقعي كه عكسشان را ميگرفتم. غروب، خودمان هم از حال رفتيم. هليكوپترها رسيده بودند و ما را به كرمانشاه آوردند و آن موقع فهميديم بمباران شيميايي بوده. منتها جريان باد باعث شده بود به ما اثر زيادي نكند. يادم هست كه از يك كوچه و خيابان، حدود 300 نفر جمع كرديم كه امروز چهار يا پنج نفرشان زنده هستند. - اين ويزور دوربين كه از پشتش نگاه ميكرديد، چقدر ميتوانست جلوي ترس يا گريه شما را بگيرد؟ چقدر به شما كمك ميكرد كه احساستان را كنترل كنيد؟ هر چه زمان پيش ميرفت، من به احساسم مسلطتر ميشدم و احساسم را به باورها تبديل كرده بودم. دريچه دوربين را به چشم خودم تبديل كرده بودم يعني اگر من گريه ميكردم آن هم گريه ميكرد. خيلي با دوربينم اخت شده بودم. آنقدر كه به دوربينم اهميت ميدادم، به خانوادهام فكر نميكردم. آن دوربين همان چشم بود براي ديدن آن نجابت و صداقت. و پاكي آن فضا هر دوي ما را وادار ميكرد بدون واسطه و بدون كم و زياد، آنچه ميبينيم را حبس و ثبت كنيم. يعني نبايد معامله كني. نميتواني معامله كني. گفتم آن تعدادي كه ميرفتند و حجمشان كمتر و كمتر ميشد، حقيقتاً با همان اعتقادي كه داشتند، اما خالصانه ميرفتند. و من دفاع مقدس را همان مقطع ميدانم. سعي ميكردم من و دوربين در آن فضا و با موقعيت آن فضا آميخته شويم. با آن نفسها. و با آرامشي كه آنها داشتند و به من هم منتقل ميشد. - درباره عكسهاي جنگي كه امروز از همان زمان ميبينيد چه نظري داريد؟ ميفهمم كدام نزديك است به آن صداقت و به آن نجابت. فريدوني براي خبرگزاري عكس ميگرفت اما انصافاً با جنگ و موقعيت جنگ زندگي كرد. كاظم اخوان عكاس نبود. نيروي رزمنده بود. ولي عكسهايش بينظير است. چون با جنگ زندگي كرد. - يعني عكاس جنگ بايد جنگ را دوست داشته باشد؟ نه. اتفاقاً برعكس. بايد نفس انسان درگير جنگ را برجسته كند. آن شرايطي را كه انسان گرفتار عمق زخم جنگ شده است. نه در جهت تبليغ جنگ. بايد عمق آن زخم و تراژدي جنگ را نشان بدهد. - ولي بايد اين علاقه را داشته باشد. علاقه نيست. نه. زندگي كردن است. آن رزمنده بايد به شما عادت كند. با او غذا ميخوري. زندگي ميكني. نشان دادن عمق جنگ، عكس گرفتن از جسدها نيست. بايد بتواني از وراي حجم آن اندام انسان در جنگ، عمق فجايع و خشونت جنگ را آشكار كني. - شما به چه چيزي علاقه داشتيد كه توانستيد با رزمندهها زندگي كنيد و از آنها عكس بگيريد؟ آن جنسيت، باور آن آدم من را درگير خودش ميكرد. - يعني ميهنپرستي او يا هر عقيدهاي كه داشت. با هر عقيدهاي كه داشت. فقط فكر ميكرد اين كشور، وطن اوست و اين هم جان اوست و او مديون است كه جانش را فدا كند تا ملتي خوشبخت شوند. و اين علاقه عاشقانه بود. او عاشق بود. افرادي هم بودند كه احساس وظيفه ميكردند. انگيزه و باورشان آنقدر زلال بود كه من با دوربينم شيفته نفس آنها ميشدم و آنها نفس من را نگه ميداشتند. - دوست داشتيد شهيد شويد؟ بارها در اين موقعيت قرار گرفتم. - خيلي متفاوت است. از مرگ ميترسيديد يا شهادت را دوست داشتيد؟ اتفاقاً ديگر از مردن نميترسيدم. اوايل چرا. ترس بود. مثل همان روزهاي خرمشهر. يا تپه نبعه كه وحشت من را گرفته بود. مرگ را چند بار لمس كردم. - از مرگ ميترسيديد؟ بله. از حجم گلولههايي كه به سمتم ميآمد ميتوانستم مرگ را كاملاً لمس كنم. وحشت ميكردم. ولي بعدها كه از آنجا خارج شدم، مرگ برايم عادي شده بود و خيلي دوست داشتم بميرم. در عمليات خيبر نزديك صبح بود كه هليكوپتر ما را زدند. هليكوپتر نفربر بود. نصف شد. تعدادي همان لحظه كشته شدند و تعدادي هم افتادند پايين. افتاديم داخل يك باتلاق. دمرو شديم و همه رفتيم پايين. من بين هوا و زمين مرگ را ديدم. وقتي افتادم توي باتلاق دوباره از جايم بلند شدم. پس چرا نمردم؟ اولين چيزي كه به فكرم رسيد اينكه دوربينم كجاست؟ اصلاً در فكر آدمهايي كه آن طرف افتاده و زخمي شده بودند، نبودم. تنها چيزي كه هميشه در ذهنم و با من همراه بود، دوربين بود. دوربين همه چيز من بود. تمام زندگي من در آن دوربين بود. امكان نداشت از من جدا شود. شب هم كه ميخوابيدم توي بغلم بود. جزيي از بدن و وجودم بود. به هيچ چيزي به اندازه دوربينم وابسته نبودم. چون ميدانستم تنها چيزي است كه دروغ نميگويد و آن احساسات حقيقي واقعي عيني را و آن فضا را صادقانه حبس ميكند. - خودتان را رزمنده ميدانستيد؟ به هيچوجه. برخي كه 45 روز جبهه بودند، امروز از تمام مزايا بهره ميبرند. هيچ كس حامي عكاس جنگ نيست. عكس جنگ براي تاريخ، مطمئنترين مدرك است. بعد از اين همه سال كه از جنگ گذشته، هنوز ورقهاي گمشده جنگ را عرضه نكردهاند. يك بار عكسهايم را دادم به يكي از نمايندههاي مجلس كه به تهران برميگشت. ديدم كه عكسها را چاپ نكردهاند. يك روز محافظش را ديدم. محافظش گفت ميداني عكسهايت چه شد؟ در راه كه ميرفتيم گفت اين پدرسوخته از من عكس نگرفته. گور پدرش. هفت يا هشت حلقه فيلم را پرت كرد توي جاده. اين آدمها از عكاس جنگ نفرت دارند چون دوست داشتند آن رداي قهرماني جنگ را بر اندام خودشان پيدا كنند. نهايتاً به قرارگاه ميآمدند. به همين دليل است كه وقتي با نسل امروز روبهرو ميشويد كمتر نشاني از باورهاي دفاع مقدس پيدا ميكنيد. در واقع دو قشر از ما نفرت دارند. قشر جنگنديده نسل امروز كه فكر ميكنند ما جرياني را تقويت كرديم و بازيگران سياسي كه ميخواستند و ميخواهند در بدنه قهرماني جنگ جلوتر از همتها و جلوتر از حسن باقريها ديده شوند. - تعريف شما از جنگ چيست؟ از زبان دوربين و عكسهايتان بگوييد. معصوميت انساني كه در بازيهاي سياسي نابود ميشود. من فقط همين تعريف را دارم چون حقيقتاً آن آدمها معصومانه از خود گذشتند و به همين دليل، آن دفاع، مقدس بود. و دشمن قدرتمندي مثل عراق با آن حجم كمكهايي كه از كشورهاي مختلف دريافت ميكرد، از آن معصوميت وحشت كرد. دشمن هم از معصوميت آن نگاه عاجز شد؛ معصوميتي كه اين طرف هنوز نتوانسته بشناسد ولي دشمن خوب شناخت و به سرعت فهميد كه اگر ادامه پيدا كند او را از بين ميبرد. فهميد كه آن معصوميت و آن پاكي و آن اخلاص منطقه را به آتش ميكشد. - از دريچه دوربين آن عراقي را دشمن ميديديد؟ با فجايعي كه در خرمشهر ديدم، ديگر به چشم انسان به اينها نگاه نميكردم. اسراي ما تعريف ميكنند كه در اردوگاهها چگونه با آنها رفتار كردند. هنوز قهرمان جنگ نداريم. قهرمان فوتبال و سينما زياد داريم. اما آن روستايي و آن انسان بااخلاص ايراني كه به خط مقدم رفت و در ويرانهها ماند، هيچ گاه ديده نشد. در حالي كه قهرماني او بود كه جنگ را به پايان برد. خاكريزها داخل شهرهاي ما به مرزهاي داخل شهرهاي ما تبديل شد. هنوز نسبت به دفاع مقدس پژوهشي نداريم. پژوهشي درباره انسان درگير جنگ. پژوهشي براي روشن كردن حقيقت جنگ و اعلام اينكه چه كساني در آن زمانه رفتند. امثال من كه صادقانه شاتر يا قلم زدند و هنوز با زخمهاي جنگ درگير هستند. حافظه من فقط درباره داستان جنگ قوي و زنده است. - پس به ياري اين حافظه از بدترين و بهترين لحظه جنگ تعريف كنيد. بهترين لحظه براي من، آزادي خرمشهر بود. وقتي به شهر رسيدم آن درخت سوخته كه روزهاي اول جنگ سبز بود، با من حرف ميزد. ميتوانستم چهره تمام بچههايي كه روزهاي اول ميديدم و شهيد شدند را ببينم. ويراني را حس نميكردم. وقتي به مسجد جامع رسيدم، وقتي شادي مردم را ديدم، چند فريم گرفتم و نشستم به زارزدن. تمام آن آدمها را در ذهنم ميديدم. خندهشان را. نه غمشان را... اما بدترين لحظه، بدر بود و وقتي كه عراق در منطقه نفتي بالاي طلائيه بچهها را هليبورد كرد و بچهها همه قتل عام شدند، آنقدر اشك ريختم كه زمين از اشكهاي من خيس شده بود. همه كشته شده بودند و فقط من مانده بودم كه فرار ميكردم. تا سر جاده طلائيه گريه كردم. گريهاي كه از ترس نبود. گريهاي بود براي رفقايم كه رفته بودند و جسدهاشان مانده بود و ديگر هيچ وقت آنها را نميديدم. |
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر ۱۳۸۹ ساعت 17:50 توسط حبیب


