آقاي قطبي! خوب شد رفتيد

 

افشين قطبي  از تيم پرسپوليس رفت ولي نه مثل رفتن اول كه به شكوه رفتن قهرمانان فيلم هاي وسترن بود كه بعد از شكست دادن آدمهاي بد و در حالي كه تازه در دل مردم جا باز كرده بودند كوله بارشان را مي بستند و به شهري ديگري مهاجرت مي كردند تا قهرمان داستان يك شهر و آدمهاي ديگر شوند .

قطبي رفت چرا كه ديگر آن شكوه و جلال يك امپراطور را نداشت و يا دير فهميد كه در اين ديار فاصله عرش و فرش تنها يك شب است و بس.

امیدوارم قطبی و هم ما فرصت مرور اتفاقات و حواشی و اظهار نظر ها را داشته باشیم تا متوجه شویم چرا اينبار ديگر مثل بار نخست كه در پس ظرف آب که به بدرقه بر راه مسافر ، به اميد بازگشتش مي ريختند، كسي ظرف آبي در دست نگرفت و قطبي سوار بر طياره خاك وطن را ترك كرد!

هر چه قدر در بار نخست از فرط خشکسالي، زمين از باراني چون قطبي به وجد آمده بود حتي به اندازه يك رگبار! اما در مرتبه دوم قطبي باراني بود كه سالهاست زمين را تر كرده اند و گياهان را خشك.

اقاي قطبي! اينها را گفتم که بگويم خوب شد كه رفتيد هم براي شما و هم براي مايي  كه خيلي زود دوست داريم براي خودمان قهرمان بسازيم و عكس هاي مختلفش را به در و ديوار بچسبانيم و جوري در مقابل اعمال بدشان غيرتي شويم كه گويي عقل را در پستوي خانه نهان كرده ايم ...خوب شد رفتيد .

درباره سوختن سينما جمهوري

آتش بعد از خاموشي شعله گرفت!

درباره سوختن سينما جمهوري تهران دم دستي ترين شايعه- حقيقت غير موثق-  اين است كه گروهي ناشناس به تلافي دعوت علي مصفا و ليلا حاتمي از خاتمي براي حضور در انتخابات رياست جمهوري  سينمايي را كه بخشي از آن متعلق به اين دو بازيگر بود به آتش كشيدند و بس(!)   

ادامه نوشته

... و ايران زيبا ! 

اين را كه مي نويسم ابتدا خودم رو مورد خطاب قرار مي دهم و آن اينكه متاسفانه من هنوز كشورم رو بطور كامل نمي شناسم ، زيبايي هاي طبيعي ، تاريخي و مردمان مختلفش را نديده و نمي شناسم. اما يك گردشگر هنرمند به نام دامون لینچ كه از قضا عكاس نيز هست طي سفري به ايران مرا با مردمان كشورم بيشتر آشنا نموده و از خوبی ها و زیبایی های طبیعی و فرهنگی و اجتماعی ایران و ایرانیان عكاسي نموده است.  اين آمريكايي صلح دوست جزو آن دسته از آدمهاست که بی وقفه و بی هیچ توقعی برای برقراری صلح و دوستی میان دو ملت ایران و آمریکا می کوشد. او تصاويري گردآوري شده اش رو بصورت اسلاید شو ساخته و به مردم ایران تقدیم کرده است . به لطف او تاکنون چندین هزار نفر از مردم سراسر جهان این چهره زیبا و عاطفی را از ایران دیده اند.

مشاهده کلیپ زیبای ايران ( اجازه بدهيد کامل لود شود و بعد در یک فضای ارام از شنیدن موسیقی فوق العاده زیبا و آرامش بخش آن به همراه تماشای عکس ها لذت ببرید )

 

چوب حراج به آثار تاريخي ايران همچنان ادامه دارد 

حبيب قاآني : در شرايطي اواسط هفته گذشته آثار تاريخي ايران در حراجي كريستي  در دوبي چوب حراج خورد كه مسئولين سازمان ميراث فرهنگي اطلاع چنداني از اين جريان نداشته و به همين خاطر نتوانستند اقدامي  به موقع در اين خصوص انجام دهند.

 البته فروش آثار باستانی ایران در حراجی هاي بزرگ دنیا قصه تازه اي نيست همانطور كه آثاري همچون؛ هفده قلم از اشیاء یافت شده از کاوشهای اخیر جیرفت، جام سیمین ایلامی و مجموعه ای از آثار خطاطی از عبدالمجید درویش طالقانی در همين حراجی ها بفروش رسیدند و شكايت سازمان ميراث به مراجع بین المللی و چه پیشنهاد خرید به مجموعه داران، نتوانست این آثار را به كشور بازگرداند...

ادامه نوشته

گپي كوتاه با ابراهيم حاتمي كيا // كارگردان فيلم دعوت

فيلم مثل يك ظرف ترشي است!

 

فيلم "دعوت" را مي توان اولين فيلم ابراهيم حاتمي كيا دانست كه هيچ ارتباطي با موضوع و آدمهاي جنگ ندارد و به شكلي به موشكافي يكي از مسايل اجتماعي- سقط جنين-  در جوامع امروزي مي پردازد.  موضوعي كه در فيلم بصورت پنج قصه مستقل نمايش داده

مي شود تا جوانب مختلف مورد توجه قرار گيرد . طي فرصتي كه برايمان مهيا شد گپ كوتاهي با ابراهيم حاتمي كيا داشته ايم كه در ادامه مي خوانيد؛

 *اجازه بدهيد درابتدا درباره تصوير پرده سينماي فيلم دعوت سوال كنم كه چرا تصوير محمد رضا فروتن بدون گريم طراحي شده  تا اين گمانه كه قصد جذب مخاطب به هرشكل ممكن را پررنگ كند؟

من هم اين مساله را قبول دارم و نسبت به آن اعتراض كردم ....

ادامه نوشته

يك  Emailاز طرف خدا!

 

امروز صبح وقتي ايميل هايم را چك مي كردم ايميلي با مضمون ذيل برايم ارسال شده بود و خواسته شده بود اين متن براي هشت نفر ارسال شود و من ترجيح دادم بر روي وبلاگ قرار دهم تا بجاي هشت نفر به هشت نفر هاي بيشتري برسد ؛

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛

و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه،

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی

فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی

جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛

اما به طرف تلفن دویدی

و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 تمام روز با صبوری منتظر بودم.

با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ،

شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ،

سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛

و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خونوادت شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی

و فوراً به خواب رفتی .

..... اشکالی ندارد.

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب،من باز هم منتظرت هستم؛

سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. دوست و دوستدارت خدا.

گپی با مصطفی زمانی//بازیگر نقش یوسف

فكر كردم بخاطر چشم هايم يوسف شدم!

*دوستان مطبوعاتي ام مي گفتند اهل مصاحبه نيستيد؟

راستش مدت زيادي هست كه مصاحبه نكرده ام...

*خوب اينكه نكته خوبي نيست كه با رسانه ها ارتباط نداريد؟

نه اينكه مصاحبه نكنم ...بلكه انتخاب نشريه برايم بسيار مهم است چرا كه ديده ام در برخي مصاحبه ها دخل و تصرف صورت مي گيرد و برخي حرف ها عوض مي شوند.

با اين اوصاف پس اهل مصاحبه هستيد؟....

ادامه نوشته

صبر ايوب براي ديدن سريال يوسف 

 

بنظر نمي رسد آنچه كه امروز از سيما با نام سريال حضرت يوسف پخش مي شود ماندگاري آثاري همچون امام علي  را داشته باشد ، ودر واقع  سريال حضرت يوسف تنها مجموعه تصاويري از لوكيشن هاي عظيم و گران قيمت به همراه پرداختن به يك داستان قراني بدون هيچ گونه خلاقيتي در ارايه ان است و ديگر هيچ...

ادامه نوشته

روزي كه شيرين زدم !

 اولين باري كه فهميدم ديابت دارم بعدازظهر يك پنجشنبه پاييزي بود، دكتر جواب آزمايشم را نگاه كرد و گفت شما مشكلي دركليه و مثانه نداريد بلكه قند خونتان بالاست! ..... اين را گفت و ديگر زياد به حرفهايش گوش نكردم ... جواب را که گرفتم اول به نتيجه نگاه کردم بعد دنبال اسمم در بالاي صفحه گشتم. اسم خودم بود طبيعي است که اول شوکه شدم، اما نه خيلي زياد، نمي دانم شايد فكر مي كردم فردا صبح با خوردن دوتا قرص و شربت خوب مي شوم  فقط لازم است ديگر قند نخورم با همين حساب كتاب ها بود كه به در خروجي رسيدم وتازه متوجه شدم که چی شده ..چهار مطلب و اطلاعات از این ور و اون ور و دیدن چند بیمار مشابه منو به اصل بیماری رساند.

... خب، بالاخره معلوم شد که چگونه خواهم مرد. این اولین پاسخ احساسی ذهن یک بیمار است البته بدون تفکر!  حالا حالم بهتر شده بود. توجه داشته باشيد که اين مساله خيلي مهم است؛ چگونه مردن. حقيقت اين است که ترس ما بيش از اينکه از خود مرگ باشد از چگونه مردن است. از هر کسي اگر بپرسيد شب که خوابيدي اگر صبح ديگر بيدار نشوي برايت خيلي سخت است؟ به احتمال زياد جواب خواهد داد؛ «نه». اما شکل هاي ديگر مردن مي تواند ترس آور باشد. مثلاً با ماشين تصادف کني و درب و داغان شوي، يا دو تا از رگ هاي قلبت بسته شوند و دو روز بعد از عمل قلب کارت تمام شود. بالاخره، دردسر دارد. مرگ هايي هم هست که مايه خجالت آدم مي شود شايد اين فكر به دليل عدم شناختم نسبت به اين بيماري بود و همين عدم اطلاع باعث گريه كردن خودم و همسرم شد !

حالا تکليف آدم چيست؟ چه کار بايد بکنم؟ انگار همه چيز يكدفعه خراب شده بود بي خيال حرف زدن شده بودم و پرسه زنان در خيابانها ي شهرمي چرخيدم تا اينكه چراغ مطب دكتري رسيدم كه بسيار به ما كمك كرد... او بيشتر از انكه درباره وضعيت حال حاضرم صحبت كند درباره جايگاه و وضعيت فعلي بيماري در كشور و دستاوردهاي جديد پزشكي صحبت نمود به قول دكتر ديابت را اگر خوب كنترل كني مثل سرما خوردگي است و اگر كنترل نكني مثل سرطان است!

از ان زمان حالا دو سال مي گذرد و من و البته همسرم با اين بيماري زندگي مي كنيم همسرم مثل يك دكتر و مثل يك رفيق كنارم هست انگار ديگر آن هيولاي درون تبديل به كودكي شده كه نيازمند تنها مراقبت است... چقدر فاصله اميد و نااميدي كم است و انگار مي توان زنده بود و زندگي كرد حتي .. راستش شناخت بیماری و بالا رفتن روحیه ام دلیل اصلی غلبه بر این بیماری است که هنوز پس از سالها پزشکان نتوانسته اند برایش درمان کاملی پیدا کنند ... حالا كتابي از احمد شاملو روبرويم است و اين متن كه  در واقع دليل اصلی نوشتن اين نوشته بود :

((اين جور وقت ها است

 که مرگ

 از وظيفه بي حاصلش

 ملال

 احساس مي کند))