دلتنگيهايي براي هفتمين سالمرگ فرهاد مهراد
... و تو آسوده بخواب!

حالا درست هفت سال از رفتن تو ميگذرد. تو رفتهاي و اما صدايت هنوز هست، بر متن روزگارمان جاري است. روزگاري که همان روزگار هميشگيست همان که بعضيها ميپرستندش و بعضي ديگر نفرين و لعنتش ميفرستند. با شبانههايش، هفتههاي خاکستري اش و جمعههايش...
اينجا هر روز با يک معجزه آغاز ميشود. اينجا هنوز، هر روزمان جمعه است و انگار تمام روزهاي هفته را به رنگ سرخ نوشتهاند...
حافظه ملي پاکِ پاک است. حافظه هنري هم. هيچ كس، هيچ چيز به ياد ندارد. اين كه چه كردهاي مهم نيست. اين كه چه نكردهاي مهم است.
دوباره يكي ميرود و ما همه دسته گلهاي پوسيدهمان را به پايش پرتاب ميكنيم...
فرهاد عزيز!
هنوز اينجا با هفت ريشتر زلزله، شهرها کن فيکن ميشوند. استعدادمان در ويراني، حرف ندارد!
اينجا همه کمتر از فرهاد مهراد را قبول ندارند، اما تو خوب ميداني که خيلي ها هم قايمکي بنيامين گوش ميدهند.
رسانه ملي، مرگ تو را ناديده، ناشنيده ميگيرد. و هنوز بهشان ديکته نشده که بعد از چند سال چه کنند. بنابراين، دريغ از خبري کوتاه حتي...