نامه يك دوست

گفته اند ننويس و زندگي راحتي داشته باش

يكي از دوستان قديمي كه سابقه زيادي در دنياي مجازي داشت بعد از مدتها غيبت از وبلاگ نويسي پيامي برايم گذاشت كه حرف خيلي هايي است كه اينروزها وبلاگهايشان خاموش مي شود ... بخشي از اين متن را مي خوانيد؛

سلام حبيب عزيز

چند وقتي است كه مرا از احوالات تو خبري نيست و بس دلتنگت شده ام.دلتنگ تو.دلتنگ خودم.دلتنگ قلم و قلم به دست گرفتن.

ديرگاهي است كه دلم براي آن كامنت رد و بدل كردن تنگ شده و دوست دارم بنويسم اما چه بگويمت كه گفته اندم ننويس. گفته اند ننويس و زندگي راحتي داشته باش.

گفتند اگر مي خواهي زندگي راحتي داشته باشي وبلاگت را بحذفان و زندگي راحتي داشته باش. مقاومت كردم و گفتم مرا از خودم نگيريد. مرا بي خاصيت نكنيد. مقاومت كردم حبيب  جان !

يك ماه دو ماه چند ماه . اما نشد حبيب جان. زندگي ام و معيشتم به خطر افتاده بود. با دست خودم وبلاگم را حذفاندم و از بازي بلاگفا خارج شدم. حذفاندم و هنوز يك ربع هم نگذشته بود كه گونه هايم را غرق در باران ديدم.

آري اينچنين بود برادر.اكنون آن ينگه دنيا نشسته ام و كارمندي مردم را مي كنم. دور از قلم و نوشتن.

حبيب جان. اكنون من مانده ام و دستي كه ميل دارد بر كاغذ بلغزد. اما نمي گذارندش.

امروز بعد از چند ماه يواشكي و دور از چشم آنها آمدم سري بزنم و بروم. دلم طاقت نياورد و كلمات را كنار هم چيدم.

اكنون من مانده ام و حسرت لغزاندن حتي يك مداد سياه كه نوكش آنقدر كند شده كه به سختي حتي كلمه عشق و صلح را بر كاغذ مي راند.

التماس دعا.